وقتی ستاره ی من شدی هیچ تلسکوپی هنوز تو را ندیده بود ویا کشفت نکرده بود.
وقتی کهکشان من بودی هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود.
وقتی دروازه بان دلم شدی هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند.
وقتی دلم به چشمان تو میدان داد هنوز کسی درست نمیدانست دایره چیست!
وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به ان چیزی که بعد از باران در می امد میگفتند مهمان هفت رنگ ناخوانده.
وقتی مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود.
وقتی تو زیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای کل دنیا نا شناخته بود.
وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوهها را نمیفهمید. من در کوه صدایت کردم وهمه از صدایی که برگشت ترسیدند ومن شادمان شدم از اینکه هیچ رقیبی تو را از من نخواهد دزدید.
وقتی عاشقت شدم همه خواب بودند.
وقتی بدرقه ات کردم ان هم با اشک هیچ کس اشک را دلیلی برای بدرقه نمیدانست .
وقتی دریای من شدی همه ی انانی که حالا اقیانوس صدایت میکنند در حال کندن قنات بزای پیدا کردن جرعه ای اب برای رفع تشنگی یشان بودند.
وقتی دیوانه ات شدم تصور همه از دیوانه کودک سنگ به دستی بود که خشم چشم درشت و سنگ توی دستش همه را میترساند.
وقتی نوشتم رفتنت اتش به جانم میزند اینجا فکر میکردند تنها چوبها میسوزند بی انکه بدانند گاهی از اتش گرفتن بسیار است که انسان چوب میشود.
خلاصه وقتی تو را فهمیدم هیچ کس خودش را نفهمیده بود اما وقتی تو ستاره شدنت را فهمیدی کم شدی. وقتی همه کهکشان شدنت را فهمیدند غیب شدی.
یادت رفت زمانی که من دریا صدایت میکردم عده ای در حال کندن قنات بودند.
جرم من این بود که انقدر در دریا شدنت محو بودم که فراموش کردم برایت بنویسم تو اقیانوس منی.