واسه همتو دعا میکنم![]()
کاش میشد اینجوری بوستون کرد![]()
![]()
![]()
![]()

اگه نیومد اینجاهستش
نشد اینجا
بازم نشد اینجا
میگما بازم نشد چی؟ایـــــنجا![]()
525552555
واسه همتو دعا میکنم![]()
کاش میشد اینجوری بوستون کرد![]()
![]()
![]()
![]()

اگه نیومد اینجاهستش
نشد اینجا
بازم نشد اینجا
میگما بازم نشد چی؟ایـــــنجا![]()
با یک شکلات شروع شد.من یک شکلات گذاشتم توی دستش،او یک شکلات گذاشت توی دستم.

من بچه بودم ، او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد ، دید که مرا می شناسد . خندیدیم ، گفت: دوستیم؟
گفتم :
دوست دوست
گفت: تا کجا؟ گفتم دوستی که تا ندارد.گفت تا مرگ ! خندیدم و گفتم : من که گفتم تا ندارد!
گفت : باشد تا پس از مرگ . گفتم:
نه نه نه تا ندارد.
گفت: قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستیم.
تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم.
خندیدم و گفتم :تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار،اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا،
اما من اصلا تا نمیگذارم. نگاهم کرد. نگاهش کردم .باور نمیکرد ،می دانستم. او می خواست حتما دوستیمان تا داشته باشد.
دوستی بدون تا را نمی فهمید.
گفت : بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم.گفتم: باشد، تو بگذارگفت شکلات.هر بار که همدیگر را میبینیم یک شکلات مال تو یکی مال من، باشد؟گفتم باشد.
هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من.
باز همدیگر را نگاه میکردیم ، یعنی اینکه دوستیم.
دوست دوست.
من تندی شکلاتم را باز میکردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آنرا می مکیدم. میگفت شکمو تو دوست شکمویی هستی.
او شکالاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. میگفتم: بخورش میگفت: تمام می شود. می خواهم تمام نشود برای همیشه بماند.
صندوقش پر از شکلات شده بود،هیچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرمها آن وقت چکار میکنی؟ گفت: مواظبشان هستم. می گفت: می خواهم نگهشان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و میگفتم:
نه نه تا ندارد.
یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است او بزرگ شده است
من بزرگ شده ام همه شکلات ها را خورده ام او همه شکلات ها را نگه داشته است.
او آمده است تا امشب خداحافظی کند، میخواهد برود، برود آن دور دورها. میگوید می روم، اما زود بر میگردم. من میدانم می رود و برنمیگردد. یادش رفت شکلات را به من بدهد، من یادم نرفت یک شکلات گذاشتم توی کف دستش گفتم: این برای خوردن، یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش، این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت. یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش هر دو را خورد. خندیدم می دانستم دوستی من تا ندارد، می دانستم دوستی او تا دارد، مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هایم را خوردم، اما او هیچ کدامشان را نخورد.
حالا با یک صندوق شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!

در ادامه ی مطلب.....
آن سوی پنجره
در بیمارستانی،دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند؛از همسر،خانواده،خانه،سربازی، یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.هر روز بعد از ظهر،بیماری که تختش کنار پنجره بود،می نشست،و تمام چیز هایی که بیرون از پنجره می دید،برای هم اتاقیش توصیف می کرد.بیمار دیگر در مدت این یک ساعت،با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون،روحی تازه می گرفت.
مرد کنار پنجره از پارکی که که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.این پارک دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در آن شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند.درختان کهن منظره ی زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.مرد دیگر که نمی توانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح،پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود،جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود.پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ،اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار،خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون پنجره را با چشمان خودش ببیند.
هنگامی که از پنجره را بیرون نگاه کرد ،در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد.

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟
پرستار پاسخ داد:«شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.چون آن مرد نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند.»
یه رفیق دارم اسمش محی میحیه
گفته بود ویژوال برنامه بزارم منم تو دوران
دبیرستان برنامه نویس خوبی بودم
اما الان فراموشی گرفتم
به خودم زور دادم
یه برنامه
نوشتم
از خودم در آوردم
امیدوارم خوشتون بیاد
۱۶ تا آپشن ۲ تا کامند سورسشو توش گذاشتم
تو قسمت جنرال پست کنین همین...
كتاب زندگي
خوابيده بودم؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردمو روز هاي سپري شده ي عمرم را برگ به برگ مرور كردم.به هر روزي كه نگاه مي كردم،در كنارش دو جفت جاب پا بود.يكي مال من و يكي مال خدا.جلوتر مي رفتم و روز هاي سپري شده ام را مي ديدم.خاطرات خوب،خاطرات بد،زيبايي ها،لبخندها،شيريني ها،مصيت ها،... همه و همه را ميديدم.
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است.نگاه كردم،همه ي سختي هاي روزهاي زندگي ام بودند.روزهايي همراه با تلخي ها،ترسها،دردها بيچاره گي ها.
با ناراحتي به خدا گفتم:«روز اول تو به من قول دادي كه هيچگاه مرا تنها نميگذاري.هيچوقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم.چگونه،چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها،مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني؟چگونه؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد.لبخندي زد و گفت:«فرزندم!من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود.
در شب و روز،در تلخي و شادي،در گرفتاري و خوشبختي.
من به قول خود وفا كردم،
هرگز تو را تنها نگذاشتم،
هرگز تو را رها نكردم،حتي براي لحظه اي،
آن جاي پا كه در آن روز هاي سخت ميبيني،جاي پاي من است،وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم!!!

قدرت كلمات
چند غورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به اخل گودال عميقي افتادند.بقيه غورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو غورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست و شما خواهيد مرد.
دو غورباغه اين حرف ها را ناديده گرفتند وبا تمام و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند.اما غورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه از تلاش دست برداريد ، چون نميتوانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو غورباغه ، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.او بي درنگ به داخل گودال پرتاپ شد مرد.
اما غورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه غورباغه ها فرياد مي زدند،كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و سرانجام از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه غورباغه ها از او پرسيدند:مگر تو حرف هاي ما را نشنيدي؟
معلوم شد كه غورباغه ناشنواست .در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.
-----------------------------------------------------------------------
ميخ هاي روي ديوار
پسر يچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت.پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول،پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد.طي چند هفته ي بعد،همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند،تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانييتش آسانتر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند،يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است.
پدر دست پسر بچه را گرفت:«پسرم!تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي.اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن.ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود.وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني،آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند. تو ميتواني چاقويي در دل آنساني فرو كني و آن را بيرون آوري.اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد؛آن زخم سر جايش است.زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.»

(محمود رامتین) :
آها آها! محمود رامتین ، حامد بیلکس ، شبنم
الو الو سلام برنزه
محمود رامتین بالاس رو اوجه
مهمونی امشب تو برجه
به! چقد شدی تو خوشگل
سرم می چرخه پایین و بالا
چکار میکنه این شراب با ما
عسلی بیا بخند با ما
پرچم ما رو ببر بالا
(شبنم):
عسلم تویی گل من
دستاتو بده تو به من
عاشق تو من می مونم
عشق آخرم ، همه باورم ، گل من
(حامد بیلکس):
ب ب ب ببین چشاشو
طرز نگاشو خنده ها
نازو اداشو
شیطونه بی من ول می پره
دوسش دارمو دل میبره
(داوود بهبودی):
دوست دارم میدونی ، تا وقتی مهربونی
این قصه رو میتونی ، از تو چشام بخونی
یه عمریه باهاتم ، عاشق یک نگاتم
میون صد تا عاشق ، در به در و فداتم
تو نور این چشامی ، خنده ی رو لبامی
دنیا خیلی قشنگه ، وقتی که تو باهامی
(حامد بیلکس):
آره دنیا قشنگه ، وقتی دلت یه رنگه
(محمود رامتین ):
وقتی میگی تو آره ، تولدی دوباره
(شبنم):
طعم عسل داره لبات یار من
کاشکی بشه چشمای تو مال من
(داوود بهبودی):
تو قحطی محبت ، دادی به عشقم عادت
رو بال مهربونی ، رفتم تا بی نهایت
تو اوج آسمون ها ، دارم ز تو حکایت
تو قحطی محبت ، دادی به عشقم عادت
رو بال مهربونی ، رفتم تا بی نهایت
تو اوج آسمون ها ، دارم ز تو حکایت
رنگ چشات عسل ، طعم لبت عسل
اسمت که شیرینه ، اونم بذار عسل
رنگ چشات عسل ، طعم لبت عسل
اسمت که شیرینه ، اونم بذار عسل
(حامد بیلکس):
وقتشه که برم بش بگم که با من بمون با تو خوشم
پاشو بده دستتو ، به خاطر تو ، برای تو بی بی (baby)، بی بی (baby) ، بی بی (baby)
(شبنم):
من دوست دارم خیلی
( محمود رامتین ):
منم دوست دارم میدونی
هر چی تو فکر دارم میخونی
بدون عشق آخرم می مونی ، می مونی
(داوود بهبودی):
دوست دارم میدونی ، تا وقتی مهربونی
این قصه رو میتونی ، از تو چشام بخونی
یه عمریه باهاتم ، عاشق یک نگاتم
میون صد تا عاشق ، در به در و فداتم
تو نور این چشامی ، خنده ی رو لبامی
دنیا خیلی قشنگه ، وقتی که تو باهامی
رنگ چشات عسل ، طعم لبت عسل
اسمت که شیرینه ، اونم بذار عسل
رنگ چشات عسل ، طعم لبت عسل
اسمت که شیرینه ، اونم بذار عسل
(محمود رامتین):
کت آلمینیوم دی اند جی (D&G)
پیرهن ام دی (MD) بی زنجیر
راه میرم با کفش دی کی ان وای (DKNY)
بیا با من برقص دیره ای وای
(حامد بیلکس ):
گرایش من به سمت توئه ، مدل نگاه من چطوره
نقصی نداره سر تا پاش ، وای بینی سر بالاش
(شبنم):
عسلم تویی گل من ، دستاتو بده تو به من
عاشق تو من می مونم ، عشق آخرم ، همه باورم ، گل من
آسمون شب ستاره بارون ، وقتشه که بباره بارون
با هم دیگه مست ، دست توی دست
رقصیدن با تو به دلم نشست
(داوود بهبودی):
دوست دارم میدونی ، تا وقتی مهربونی
این قصه رو میتونی ، از تو چشام بخونی
یه عمریه باهاتم ، عاشق یک نگاتم
میون صد تا عاشق ، در به در و فداتم
تو نور این چشامی ، خنده ی رو لبامی
دنیا خیلی قشنگه ، وقتی که تو باهامی
یک صحنه ی خطرناک در بازی حاکی روی یخ
کلیپی دیدنی و اما خطرناک در بازی حاکی روی یخ

برای دانلود کلیپ در این مکان کلیک کنید
برای کلیپ های بیشتر به ادامه مطلب بروید.........![]()
سلام به دوستان گل گل گل گل خودم اینم وبلاگ جدیدم
امروز ۴/۵/۸۷ تولد وبلاگ "M18" همتون لینک میشین
فک کنم همه چیز تو این بذارم یه هفته یه هفتم آپ کنم
امیدوارم بیاین
و نظر بدین!

خواهان عشق کسی باش که خواهان عشق تو باشد![]()